پشت این همه حرف هیچ نبود

:: پشت این همه حرف هیچ نبود


از قضاوت شدن متنفرم

نه به خاطر تحقیرها

نه به خاطر متلک ها

نه به خاطر توهین های اطرافیان

از قضاوت ها متنفرم

نه به خاطر سنگینی نگاه ها

ونه حتی ازپچ پچ  نزدیک ترین  نزدیکان

ونه از لبخند های معنادار

فقط از این میان 

از این  احساس

که تو با خودت هنوز هم میپنداری

همه  را میدانی درحالی که 

 به جز ظواهر  که به آن مات مبهوت خیره شده ای

 هیچ چیز دیگر نمی بینی متنفرم

وهنوز هم با نگاه به ظاهر اندیشمندانه ات مرا برانداز میکنی

وبا خودت قضاوت میکنی

به خاطرم نیس ازآخرین حرفت

چند نخ را دود کردم

چند کوچه فرعی راعبور کردم

چندین قدم را پشت سرهم برداشتم

ودر آن کوچه ی  

به بن بست خورده

چندین و چند ساعت بی اختیار به روبه رو خیره ماندم

تا فقط فراموش کنم

آن یک کلمه را ازتو

تمام کردی آن همه را در یک کلام

وتمام شدم من همانجا باشنیدن همان یک صدا






منبع : روزگارپشت این همه حرف هیچ نبود
برچسب ها : خاطر ,متنفرم ,قضاوت

از این همه بیگانگی خستم

:: از این همه بیگانگی خستم

گاهی با خودمم غریبه میشم،مثل اینه تو آینه به خودت نگاه کنی ولی خودتو نشناسی

بیشتر روزها دلم میخواد تنها باشم،تواین همه تنهایی  فروبرم،احساس میکنم تو اوج سکوت  میتونم فریاد بزنم درحالی که تو شلوغی حتی نمیتونم نفس بکشم،بیشتر شبا بیدار میمونم نه به عشق نگاه کردن به ستاره های آسمان ونه حتی به خاطر دیدن طلوع خیره کننده ،سحرگاه   بلکه بیدارمی مونم  چون سال هاست خواب از دیدگانم هم کوچ کرده وبه جایش  زیر سیگارییی کنار دستم جا خشک کرده،وبه جای آن قلم که هنر آن دست هارا چندین چند برابر در خطاطی نشان میداد،سیگارتمام سرانگشتانم را به سیاهی کشیده،آنقدر دود کرده ام وکشیده ام که بعد از این دیگرراه بازگشتی نیست وهرآنچه از گذشته داشتم در عوضش گذاشته ام،هنوز هم به آینه روبه روی میز نگاه میکنم ومیگویم این غریبه کیس،چرا تمام فضای اتاق را به دود کشیده ، به آینه نگاه میکنم ولی چهره خودم را نمی توانم درمیان این همه دود تشخیص دهم،

به سر انگشتان کشیده ام نگاه میکنم اما به یاد ندارم در گذشته چقدر کارایی داشتند وحالا تنها کار مفیدشان گرفتن ته مانده سیگار دستم ....


منبع : روزگاراز این همه بیگانگی خستم
برچسب ها : میکنم ,آینه ,نگاه میکنم

برای راه های بسته هیچ کلیدی وجود ندارد

:: برای راه های بسته هیچ کلیدی وجود ندارد

گاهی به خودم نگاه میکنم،ژولیده وشلخته!

گاهی به اطرافم،به طرز اندوهناکی کسل کننده!
به ایام سال،که حتی یه روزم  به کامم نبود!
گاهی فقط گاهی از اوهم یاد میکنم
انگار امیدوارم چیزی بشود
مگر قرار است پایین بیاید
هیچ کس در اینجا زنده نیست
همه مرده تر ازدیروز ادامه میدهیم
سردتر از هر روز لبخندمیزنیم
بهم نگاه میکنیم
مگر میشود دراین همه بی تفاوتی من متفاوت باشم
به من حق بده من هم بی تفاوت تر ازهرروز رفتار کنم
حتی اگرلبخند های تلخم را هم پشت نقاب این صورت پنهان کنم
 نگاه خسته چشمانم هم مگر میشود دروغ بگویند
تنها دریچه ی این قصر پر پر شده ام
که روبه فروپاشیست
وهمچنان در تنگنا مانده
مگر میشود از این حال تاسف بارم که به طرز خفه کننده ای امتداد دارد ،تظاهربه شادمانی کند
 درحالی که نمی تواند یک شبم خودش را با اشک های چشمانم غرق در اندوه نکند
بگذریم من هم دیگر امیدی به روشنی ندارم
وقتی همه جا دارد تاریک میشود
امیدمثل این است، شمعی  روشن کنی
ودر توهم تابش نورازمنبعی درخشان، هم چون خورشید باشی
پس امشب را هم به خیال این حماقت هدر ندهم  غنیمت است
ترجیح میدهم در همین تاریکی این آخرین نخ راهم به آتش بکشم
تا جزعی از توهم امید به روشنی در یک ذهن بیمار باشم
 هرچه دروغ گفتند ازکودکی تا به امروز دیگر بس است
نمیخواهم خودم را با افکار دروغ آلوده کنم
میخواهم اعتراف کنم
میخواهم فریاد بزنم
که دراین باتلاق زندگی سالهاست دست وپا میزنم
میخواهم تسلیم شوم
فقط تفنگی بدهید
حتی اگر یک تیر در خشاب دارد
قول میدهم این بار خطا نکنم
 دیگر بیش از این دروغ نگویم
صادقانه به تسلیم شدن اعتراف کنم
وآن پارچه سفید را نه از روی حقارت بلکه از ناچاری در دست بچرخانم
وپس ازآن
آخرین فشنگ را درست در وسط سرم خالی کنم










منبع : روزگاربرای راه های بسته هیچ کلیدی وجود ندارد
برچسب ها : دروغ ,میشود ,گاهی ,میخواهم

همین لحظه های به ظاهر ساده اسمش زندگیس

:: همین لحظه های به ظاهر ساده اسمش زندگیس

زندگی بازی کوچکی است که میگذرد

 یک لحظه 

یک نفس  کشیدن

 یک لبخند

 نوشیدن یک قهوه تلخ

هرچند کوتاه اما آهسته آهسته میگذرد

زندگی تکرارهمین لحظه های به ظاهر ساده است

کوتاه تر ازآن است

که دلی را بشکنی

اشک چشمی را سرازیر کنی

دل نزدیکانت  رااز روی غرض به درد بیاوری

حق زیردستی را  به خیال زرنگی راحت بخوری

زندگی ساده تر ازآن است

که به  بازی کردن با کودک 5ساله که گهگاهی با نگاهش  صدایت  میزند

با تکان دادن سر واخم وتخم 

به نشانه ی رد کردنش

جواب منفی بدهی

زندگی همین محبت های چن لحظه ای اما به ظاهر ساده است

که حسرتش بعدها  در شبی در زیر بارون به دلت میماند

ونخواهی فهمید قطرات جاری بر گونه ات

مال بارانست

یا اشک

منبع : روزگارهمین لحظه های به ظاهر ساده اسمش زندگیس
برچسب ها : زندگی ,ساده ,لحظه ,ظاهر ساده

خواب عمیق

:: خواب عمیق

دنبال چیزیم تسکینم بده مثل والیوم، یا شایدم خوابم کنه ،دلم میخواد بخوابم عمیق ترین خوابی که تا حالا کردم ،دلم میخواد با هیچ صدایی بیدار نشم ،دلم میخواد تو اون همه رویا های ذهنم غرق شم ،وهیچ غریق نجاتی پیدا نشه که منو از این همه توهم بیدار کنه ، فقط میخوام رویا ببینم ،دیگه برام حس کردن مهم نیس دیگه زنده بودن یا مردن تفاوت نداره ، دیگه حتی فرق نمیکنه  طرز تفاوت این همه نگاه ها آخرش به کجا میرسه، داغون تر از اونیم که بخوام یه تفسیر افکار دوباره تو ذهنم باز کنم ویکسره در نخ این باشم که چرا کار به این جا کشید؟حالا که دیگه همه چی تموم شده فقط من موندم با این همه تموم شده ها کاش منم تموم میشدم ،

منبع : روزگارخواب عمیق
برچسب ها : تموم ,میخواد ,،دلم ,،دلم میخواد

خونه هنوزم مثل قدیماس

:: خونه هنوزم مثل قدیماس


بیشتر اوقات درخواب
یا اگه میشد همیشه
تو خواب چیزایی رو میشه دید که تو بیداری محاله
همه چی خیلی خوب پیش میره
هیچ چیز آزار دهنده ای وجود نداره
تو خواب چهره پدرم مثل قدیما بشاشه
نه مثل الان که حتی حرفم نمیزنه
دلم برای بلند بلند خندیدناش تنگ شده
الان فقط تو سکوت خونه تازه اگه باشه صدای نفس کشیدناشو میشه شنید
دیگه حتی حوصله حرف زدن باهمم نداریم
خونمون ،با اینکه الان شکل یه سکونت گاه متروکه رو به خودش گرفته
ولی تو خوابام هنوزم خونه مثل قدیماس
هنوزم صدای آهنگ مورد علاقه مادرمو میشه از وسط حال شنید
هنوزم فضای خونه ازبوی عطر مورد علاقه اش که به خودش زده پرشده
هنوزم حیاط پرگلدونه گله چون عاشق گل بود
هنوزم مادربزرگمو وقتی میبینم میخنده
نه مثل الان که شاید سالی یه بار ببینمش
اونم با چشمای پر از اندوه وحسرتی که تونگاهاشه
توخوابام پدرم مثل الان فراری از خونه نیس
نمیدونم تو این شرایط شایدم فراری ازمنه
نمیدونستم ما تا این حد ازهم فاصله گرفتیم
 تحویل سال امسالم سفره نچیدم
چون تنها کسی که علاقه داشت به عید الان دیگه نیس
پس لزومی نداره  انجام دادن  دوباره این کار
عید بدون اون معنا نداره
مسافرتم بدون اون بی معناست
دلم برای پدرم میسوزه
چون هنوزم احساس میکنم داره میشکنه
تصور کردن مثل واقعیته با یه سری محدودیت
لااقل برای من اینطوره
میتونم چشمامو به روی همه چیز ببندم
وفقط چیزی رو که دوست دارم ببینم
حیف نمیشه  بهش نزدیک شد
نمیشه دستی روبا تمام وجود گرفت
نمیشه صورتی رو بوسید
ونمیشه خنده ای روبه صورت همیشه غم گینه مردی برگردوند 










منبع : روزگارخونه هنوزم مثل قدیماس
برچسب ها : هنوزم ,الان ,خونه ,نمیشه ,علاقه ,نداره ,مورد علاقه

کج روی های یک ذهن دیوانه

:: کج روی های یک ذهن دیوانه

در اینکه،به مرور زمان تمام افکارم به انزوا میرود هیچ شکی ندارم،حتی از اینکه دیگر خودم هم نمیتوانم خودم را در این بیراهه ها بازیابم نیز شکی ندارم، ازاینکه روزی همین افکارم نیز مرا ترک می کنند ودر آن زمان دیگر نه دلی ونه زبانی ونه ذهنیتی  بماند تا دوباره به من هویت ببخشد نیز شکی  نیست،میترسم ازاین همه میترسم،از این راه ناهموارکه به ناچار باید گذرکرد

ازاین گذرگاه تنگ میترسم،خدا میداند چندین وچند مرتبه شماردم به ازای هربار دم وبازدم بی ثمرم حساب کردم ودوباره حساب کردم تمام ورق های دفتر روی میز را خط خطی کردم وبه ازای هر بهار از عمرم به روی دیوار روبه رویم خط کشیدم،که چه بشود؟

حتی همین سوال مسخره را هزار وهزاران بار ازخودم پرسیدم

که به کجا برسم

بارها وبارها در این جاده های یک طرفه  چنان شتاب زده شتافتم که دربرداشتن آخرین قدم نهایی به یکباره ایستادم

خودم هم نمیدانستم در آن جا چه کار میکردم

عقب گردها کردم 

بگویم هزاران بار به پشتم نگاه انداختم تا خودم راپیدا کنم

وآن پل ازپیش ساخته را با تبر به تباهی کشیدم باور میکنی!

ودوباره از خودم پرسیدم  دراینجا چه کار میکنم

هر قدم که به جلورفتم

ده ها قدم به عقب برگشتم

چرایی این کار هم چنان برایم مشخص نیس 

ولی شاید همین حرف

 که ذهنم را بیماری ناعلاج ، بسیار پیش رفته تر از آلزایمر تصرف کرده کافی باشد

که موجب میشود همواره به فکر فرو روم

 من 

اینجا

ودرانبوه این همه من من  کردن

وقتی  تصویری از عکس خودم 

در هرگوشه از این چهار ودیواری پیدا میکنم

به چشمانش خیره میشوم

چهره آشنایی را احساس میکنم

هنوز اسمش را به یاد دارم

اما جزعیات قضیه را فکر نکنم

از اینکه چه بود وچه کرد

ازاینکه چه شد

یا ازاینکه این شخص در قاب عکس اتاق من چه میکند 

یا حتی ازاینکه شاید من  سالهاس جایش رابه زور غصب کردم

هیچ اطلاعی ندارم

ودوباره تکرارمیکنم

مسیرهای ازپیش تعیین شده را دنبال میکنم

ودوباره از نو تمام پل های پشت وپیش رویم را خراب میکنم

فقط مانده ام چند قدم 

ویا چندین قدم دیگر باید عقب گرد کنم

که بفهمم اینجا 

من در این چهار دیواری چه کار میکنم

اینجا خانه من است

یا خانه فردی که سالهاست مرده است

وچه وجه تشابهی در عکس با من دارد

براستی فرد داخل قاب عکس کیست

من یا او

همیشه برایم مجهول بوده است




منبع : روزگارکج روی های یک ذهن دیوانه
برچسب ها : میکنم ,ازاینکه ,ودوباره ,همین ,تمام ,حساب کردم

خلاف همه چیز عملا درست است

:: خلاف همه چیز عملا درست است

نمیدونم ما زنده ایم تا زندگی کنیم؟

یا زندگی میکنیم چون زنده ایم!

به نظرم حالت اول احساس رضایت خاطر بیشتری به هرکسی وارد میکنه تا در مورد حالت دوم که علی رغم بیان یک واقعیت  مشابه حالت اول ،چون سنگینیه یه اجباری رومیشه احساس کردزیاد جالب به نظرنمیاد،اینکه بیشتر واقعیت های زندگی رو به دویاچندین شکل ممکن میشه تفسیر کرد  کاراییش دراینه،که نگرش شما ممکنه یک اتفاق  یا اصل رو به زیباترین یا بدترین شکله ممکنه تبدیل کنه،همه اینا به خودشما بستگی داره،حتی از این حرفه منم شما ممکنه برداشت یا طرز فکر  متفاوتی داشته باشی،هرچقدر زمان میگذره ،یه چیزو خیلی واضح درک میکنم اونم اینه قضاوت کردن واقعا کار درستی نیس وبی معناست،من حتی نمیتونم کودکی که دزدی میکنه متهم به کار غلط کنم،چون ممکنه  پشت هر عمل اشتباه واقعیت تلخی جریان داشته باشه به مراتب فجیع تر از اون عمل ،اجبارافرادبزرگسال ،تحت فشار بودن از اطرافیان، و خیلی دلایل مشابه دیگه مثل فقر،ممکنه تحت تاثیر قرار گرفته باشه تا بیاد کیف پول منو تو رو بزنه، با خودم میگم منم اگه جاش بودم،ممکن بود حتی بدتر میکردم، پسر عموم وقتی خودشو کشت  تاچن سال فکر کردن به کاری که باخودش کرد همه رو ناراحت میکرد ولی الان دیگه زیاد مثل سابق برام غم انگیز نیس،چون قبول کردم بین 2 انتخاب که داشت ،تصمیم گرفت تاوقتی زندگی کنه که سرزنده بودنشو بتونه حفظ کنه وقتیم نتیجه براش عکس شد اونم دورقضیه زندگی روخط کشیدچون داشت تمام باوراشو زیر سوال میبرد، ازدید اطرافیان اشتباه  بود و از دید خودش شاید منطقی بود که با وجودش تا حالا زندگی میکرد ونمیتونس خلافشو عمل کنه ،حالا اینکه کدوم طرز دید کامل بود هیچ کس نمیتونه قضاوت کنه چون همه ی طرز تفکرها محدوده وشما نمیتونی هیچ دیدی رو پیدا کنی که به صورت درست بتونه در این همه احتمال  که  وجو  داره بین راه ها یا کارهای درست ، بالاترین احتمال موفقیت که اونم باز به دید طرف برمیگرده انتخاب کنه،واقعا اگه بخوای بی طرفانه  نگاه کنی هیچ چیز درست نیس،فقط در مرتبه اشتباه کردن افراد با هم متفاوتن،

منبع : روزگارخلاف همه چیز عملا درست است
برچسب ها : زندگی ,درست ,ممکنه ,حالت ,اشتباه ,اونم

95

:: 95

شاید این بهار برام تفاوت کنه

قول میدم کاری رو که مدتهاست تو فکرشم  ایندفعه انجام بدم

نمیزارم95 بشه96 ودوباره همین اوضاع روببینم

دیگه نمیخوام به درست یا غلط بودن فکر کنم

دیگه نمیخوام ازقضاوت مردم در آینده بترسم

فقط میخوام ایندفعه عمل کنم

شجاعت یا حماقت

یا هرچیز دیگه ای برام تفاوت نداره

مهم تصمیمه که من گرفتم

میخوام خودمو از هرچه گرفتاری های مزخرف دنیایی خلاص کنم





منبع : روزگار95
برچسب ها : دیگه نمیخوام ,برام تفاوت

آدمای فراموش کار

:: آدمای فراموش کار

میگن خدا تو قلب آدماست،یه عده دیگه میگن،خدا همه جاست،فقط باید ببینیش ،اگه بتونی احساس کنی اون موقع حتی میتونی تو هر اتفاقی بهش نگاه کنی وایمان داشته باشی به اینکه اونم تورو میبینه،ولی من میگم اینکه بخوای توهرلحظه به کسی به عنوان تکیه گاه نگاه کنی لازمش اینه اول بهش یقین داشته باشی،وبدون یقین هیچ وقت نمیشه ایمان کامل یا درست وحسابی داشت، ،منم وقتی به گذشته نگاه میکنم ،میبینم خدا رو خیلی وقته لا به لای خیلی اتفاقات وخاطرات فراموش کردم ،اینکه بعضیا خدا رو کم کم فراموش میکنن،گاهی به خاطر اینه که فکر میکردند یه تکیه گاه باید تو اون لحظه از زندگیشون که بیش ازهرچیزی به یک امداد یا کمک نیاز داشتن به دادشون میرسید نه اینکه وسط پرتگاه ولشون کنه تا سقوط کنن،یا توامواج دریا که دست وپا میزدن به دادشون نرسه تا به حال خودشون غرق بشن،من به حالتی اشاره میکنم که اون شخص تمام توانشو برای شدن کاری میکنه ،اما انگار زمین وآسمون دست در دست هم میدن تا اونو  به خاک سیاه بشونن، برای همین به مرور زمان احساس میکنن فراموش شدن اونا به اطرافشون نگاه میکنن اما هیچ نشانه ای از امیدواری پیدا نمی کنن ،اون ها کسانی هستند که بارها و بارها درست یک قدم تا سقوط صداش کردن،اما جوابی نشنیدند یا شایدم به اون جوابی که میخواستن نرسیدن،هوای دلشون ابری شد ،وقتی تو اون شرایط  گرمی دستی که به پشتشون میزنه حس نکردن،وکم کم بی توجه شدن ،کم کم بی تفاوت شدن،وهمینجور ادامه دادن تا کم کم فراموش شدن وفراموش کردن از خدا تا خودشونو،اونا فراموش کردن چون نمیتونستن تحمل کنن اینکه کسی هس  ولی درعین حال سکوت کرده،تا بازیشونو تو دنیا ببینه،نمی تونستن باور کنن قدرتی هس سرشار ازهمه چیز،که میتونس تو اون لحظه براشون کاری کنه اما به دست خودشون سپرد خودشونو،تا ببینه چیکار میکنن،سخت بود باور کنن  منبع الهامی که ازبچگی تو ذهنشون ساختن چرافقط توسایه ها باید دنبال کنن ،چرا فقط باید ردپای نشانه هاشو بگیرن ، توقع خواستی جز در کنار خودشون احساس کردنش، جزآشکارا بودنش نداشتن و نه در این همه پوشش دنیوی جست وجو کردنش،ایمان خوبی داشتن اما یقین نه،چرا چون باوجود یقینه که در هر شرایطی به مصلحت کار نگاه میکنی ونه به طرز تفکر خودت ودست خالییی  که در انتظار گرفته شدن  بی پاسخ موند ،

همین باعث شد بگذرند از هرچه باور داشتند،

آدمای فراموشکار آدما بدی نبودن ،در واقع خوب هایی بودن که پتانسیل تحمل این همه پاسخ بی جوابو نداشتن ،وتواین همه بیراهه تنها راهی که پیدا کردن برای رهایی فراموشی بود،که مثل یه مسکن بی کیفت براشون عمل کرد وعوارض خودشو بعدها  به تدریج به یادگار گذاشت)

منبع : روزگارآدمای فراموش کار
برچسب ها : باور ,خودشون ,یقین ,اینکه